انگلیسی

سونامی در حزب محافظه‌کار انتاریو در آستانه انتخابات امسال: پاتریک براون، در طی یک شِبه کودتا، یک شَبه برکنار شد

saeed-soltanpour-conservative
پاتریک براون تنها رهبر انتخاب شده مستقیم حزب محافظه‌کار، در طی یک شبه کودتا، یک شبه برکنار شد
Sub-Category: Views
Happened at: Canada
پنج‌شنبه, فوریه 1, 2018

هالوین

halowen
در طول سال جدا از تولد عزيزان و نزديكان روزهاى خاص ديگرى هم هست كه در ابعاد مختلف ذهن و جيب افراد را به خود مشغول مى‌كند.  روز پدر و روز مادر كه جهانيست گر چه روز برگزاريشان متفاوت است اما نحوه برگزاريش تقريبا يكى است. روز دوست، روز عشق، روز قلب و شكلات و گل و اين روزها هالويين.
Sub-Category: Views
Happened at: World
جمعه, نوامبر 3, 2017

دنيا خانه من است

Donaya-khaneyeAmn
اينجا رسم است وقتى در سمينارهاى كارى شركت مى‌كنى براى باز شدن يخ شركت‌كنندگان و آغاز گفتگو تمهيداتى مى‌بينند. سوالاتى مطرح مى‌كنند كه افراد بر محور مشتركاتشان در گروه‌هاى مختلف قرار بگيرند و با هم حرف بزنند.
در يكى از اين سمينارها كسى كه صحبت افتتاحيه را به عهده داشت از همه خواست كه از روى صندلي‌هايشان بلند شوند و به جلوى سالن بيايند. وقتى همه در يكجا جمع شدند خواست كه بر مبناى تابعيت شهرونديشان گروه‌هاى مختلف تشكيل بدهند. اروپائيها، امريكائيها، شهروندان خاور‌ميانه، آسيايى.
Sub-Category: Views
Happened at: World
جمعه, اکتبر 13, 2017

محله ما

mahaleye-ma
وقتى براى سال‌هاى طولانى در يک محله زندگى كنى بخشى از تاريخ آن محله مى‌شوى. مثل من. ذهنت پر مى‌شود از خاطرات كوتاه و بلند از همسايه‌ها. مرگها، عروسيها، طلاقها و اسباب كشی‌ها.
خانه پهلو دستى ما تا حالا چندين صاحبخانه عوض كرده. خانواده اول خانواده‌اى بودند پر جمعيت با چندين بچه قد و نيم قد. هميشه در حياط خانه به كارى مشغول بودند. يكروز يك آمبولانس آمد و پدر خانواده را با خود برد و بقيه خانواده هم كمى بعد اسباب كشى كردند و رفتند.
Sub-Category: Views
Happened at: World
جمعه, اکتبر 6, 2017

مرگ و من

margvaman
مدتى است كه دائما با مرگ روبرو مى‌شوم. مطمئن نيستم كه تعداد متوفيان زياد شده است يا دايره آنهايى كه من مى‌شناسم تنگتر.
Sub-Category: Views
Happened at: World
پنج‌شنبه, سپتامبر 28, 2017

نامه‌هاى ناشناس

name-bineshani
در محل كار من چندين و چند كامپيوتر و جود دارد و به همين تعداد پرينتر. ماجرايى كه برايتان تعريف مى‌كنم مربوط به دو سال پيش است و اتفاقى كه ديروز افتاد دليل نوشتهاينهفته من.
Sub-Category: Views
Happened at: World
پنج‌شنبه, سپتامبر 14, 2017

برای یک روز عصر رضا

dastan-1
به من چه که پیرمرد هنوز زنده ‌ست.
از پشت پنجره نگاه می‌کردم. مادرم اما پایین بود و داشت با مادر رضا حرف می‌زد. باربرا آخرین چیزا رو هم بار کامیون کردن. مادرم با گوشه‌ی شالش، اشکای مادر رضا رو پاک کرد و بوسیدش. رضا و خواهرش با بدبختی پیرمرد رو نشسته رو ویلچر از پله‌ها پایین آوردن و  رو صندلی عقب تاکسی نشوندن و رفتن. قبل از اون که تاکسی راه بیافته رضا برگشت و چند ثانیه‌ای به سمت پنجره‌ی خونمون خیره به من نگاه  کرد.
مگه من مقصرم که پیرمرد هنوز نفس می‌کشه؟
Sub-Category: General
Happened at: World
پنج‌شنبه, ژوئیه 6, 2017

صفحه‌ها

پیوست به اجتماعات

Share this with: