من از سال 2015 بهاره را می‌شناختم و هر روز که گذشت صمیمیتمان بیشتر شد
نازنین خلعت بری، شاعر و نویسنده خوب شهرمان این روزها در سوگ دوست صمیمی‌اش بهاره کرمی مقدم است که در هواپیمای اوکراینی جانش را از دست داده، او مانند همه بازماندگان این حادثه و همه ایرانیان جهان، هنوز این اتفاق را باور ندارد.

در ابتدا خیلی متشکرم نازنین جان که قبول کردی تا در این روزهای سختی که میگذرانی با ما گفتگویی داشته باشی. لطفا برایمان بگو چه مدت بود که بهاره را می‌شناختی؟
من از سال 2015 بهاره را می‌شناختم و هر روز که گذشت صمیمیتمان بیشتر شد. او در حقیقت صمیمی‌ترین دوست من بود.

‌بهاره از چه سالی که کانادا مهاجرت کرد؟

Sarafi Arz Taheri Exchange Toronto Canada
Han Dong Toronto Canada MP
اگر درست به خاطرم باشه از سال 2013-2014 به اینجا آمده بود.

‌اینجا درس می‌خواند؟ تحصیلاتش چه بود؟
نه اینجا برای کار اومده بود. در‌ یورک کار می‌کرد. مهندس محیط زیست بود و لیسانسش را در رشته شیمی از دانشگاه تهران و فوق لیسانش را در امریکا در کارولینا گرفت.

‌خودتان به عنوان دوستش، آینده او‌ را چطور می‌دیدید و اینکه خودش چه آینده‌ای را متصور بود و دوست داشت چه کند؟
من اول نظر خودم را می‌گویم، اگر بهاره می‌بود می‌شد مادر ترزا. آدمی بود که دوست داشت به همه کمک کند. چیزی که من می‌دانم این است که همیشه بزرگترین دغدغه‌اش کمک به دیگران بود. من خودم آدمی هستم که دوست دارم به دیگران کمک کنم ولی‌ این اواخر باهاش دعوا می‌کردم که بهاره تو باید به فکر خودت باشی چرا آنقدر به فکر دیگرانی. می‌گفت گناه دارد. می‌گفتم گناه دارد یعنی چه؟ به نظرم کسی بود که حتما بنیاد خیریه‌ای راه می‌انداخت. همیشه نگران آدم‌هایی بود که چه از لحاظ مالی و چه از لحاظ سلامتی مشکل داشتند. از این لحاظ می‌توانم بگویم که او زن بزرگی بود و زن بزرگی هم می‌شد.

‌آخرین باری که با او صحبت کردی چه زمانی بود؟

روی عکس کلیک کنید تا شماره بگیرد
insurance بیمه Nobel Auto
ایران بود. بهش گفتم می‌‌خوام بیام فرودگاه دنبالت. گفت ماشینم را گذاشته‌ام فرودگاه و خودم می‌آیم.

‌با توجه به اتفاقی که در ایران افتاده بود، نگرانی برای آمدن نداشت‌؟ چون درست همان روز بود که ایران به پایگاه‌های امریکا موشک زده بود‌؟
در این مورد هیچ صحبتی نکرد.

‌چطور متوجه این حادثه شدی؟
من صبح از خواب بیدار شدم، خواب خیلی خوبی هم دیده بودم و حالم خیلی خوب بود. گوشی‌ام را نگاه کردم و دیدم یکی از دوستانم پیام داده که نازنین بیداری؟ دیدم مادرم هم پیام داده نازی از بهاره خبر داری؟ پدرم هم برایم پیام داده بود. همان لحظه زنگ زدم به دوستم که دوست مشترکمان بود، دیدم دارد گریه می‌کند. گفتم چی شده مریم یعنی تنها چیزی که فکرش را نمی‌کردم این بود که چنین اتفاقی افتاده باشد. فکر کردم دور از جون برای پدرش یا خانواده خودش اتفاقی افتاده است که اینجور دارد گریه می‌کند. مریم گفت بهاره را از دست دادیم. گفتم چرا چرت و پرت می‌گویی بهاره که سالم بود هیچ مریضی نداشت. همون موقع مرتب میس‌کال از پدر و مادرم داشتم. پدرم گفت بهاره توی پرواز بود؟ گفتم بله. دیدم مادرم جیغ می‌زند وای دخترم مرد. یعنی هیچ کدام باورمان نمی‌شد. من اتفاقی که برام افتاد این بود که پاهام بی‌حس شد زنگ زد‌م به یکی که بیایید من دارم می‌میرم، بهاره مرد. ‌همیشه برام سخت بود که باور کنم که یک دوستی بیشتر از خواهر باشد. دوست زیاد دارم.... یادم است یک بار یکی از بچه‌ها بهم گفت تو دوست زیاد داری، گفتم نه مریم صبر کن، من آشنا زیاد دارم ولی دوست یکی یا دو تا. اون دوستم که بهش زنگ زدم ایرانی هم نبود وقتی اومد زار زار گریه می‌کرد گفت می‌دانم بهاره تنها دوستت بود، وقتی می‌گویم تنها دوست یعنی همدم و غمخوارم بود.

‌نازنین جان بهاره چه کسی را در ایران داشت؟
مادر، پدرش و برادرش در ایران هستند.

‌بعد از این اتفاق با مادرش صحبت کردی؟
بله، صبح زنگ زدم خانه‌شان، اولش می‌ترسیدم شوکه بودم. برادرش گوشی را برداشت، گفتم نازنین هستم. برادرش زد زیر گریه و گفت نازنین بهاره برای تو خیلی نگران بود. با مادرش صحبت کردم. بهاره خیلی دوست داشت برادرش بیاید اینجا و خیلی نگران برادرش بود و او را خیلی دوست داشت. وقتی با مادرش صحبت می‌کردم، و می‌خواستم برای این گفتگو ازش اجازه بگیرم، گفت بگو خدا بهم قدرت بدهد. چیز بزرگی را از دست دادند. فقط همین یک دختر و یک پسر را داشتند.

‌‌بهاره چند سالش بود؟
متولد 1365 بود، 33 سال داشت.

‌چه برنامه‌ای برای خاکسپاری‌شون هست‌؟ آیا‌‌ کاری پیش رفته که بدانند حدودا خاکسپاری چه زمانی می‌تواند باشد؟
الان که با مادرش صحبت می‌کردم می‌‌گفت ما هنوز منتظریم. فکر می‌کنم منتظر هستند تا باهاشون تماس بگیرند. می‌دانم که بهاره اصالتا اهل آستارا بود. مادرش می‌گفت منتظریم با ما تماس بگیرند که برویم آستارا. چون بهاره آستارا را خیلی دوست داشت.

‌با شناختی که از خانواده بهاره داری، فکر می‌کنی چه به سرشون میاد؟ فکر می‌کنی می‌توانند با این مسئله کنار بیایند؟
فکر نمی‌کنم هیچ کسی بتواند با این حادثه کنار بیاید. من با مادرش که صحبت می‌کردم می‌گفتند از مجله‌ها که به ما زنگ می‌زنند می‌گوییم ما حرفی برای گفتن نداریم.‌

‌نازنین جان می‌دانی که همه در ابتدا تصور می‌کردند که ماجرا یک نقص فنی بوده. زمانی که متوجه شدی موشک به هواپیما خورده چه احساسی داشتی؟
خیلی عصبانی شدم. نه شخصیت من و نه شخصیت بهاره اینطوری نیست، ولی گفتم کاش اونی که این کار را کرده این درد را تجربه کند و کسی را که آنقدر دوست دارد از دست بدهد. حس عصبانیت بود از اینکه بهاره برای دو هفته و نیم رفته و کشورش را ببیند و چرا باید این اتفاق بیفتد. نمی‌تونم بگم که چقدر خشمگین شدم....

‌خودت چه انتظاری از ایران‌، کانادا و جامعه جهانی داری ؟ فکر می‌کنی چه کاری باید بکنند؟
در مورد ایران حرفی برای گفتن ندارم. ولی کانادا بیاید این خانواده‌هایی را که برایشان این اتفاق افتاده و ساپورت کند. کانادا باید به شفاف‌سازی این حادثه کمک کند و بگوید واقعا چه اتفاقی افتاده. نمی‌خواهم به قصه‌ها بپیوندد و سال‌ها بعد بگویند حقیقت این بود.

‌می‌توانی یک خاطره به یاد ماندنی از بهاره تعریف کنی؟
هنوز هم که هنوز است با وجود این حادثه وقتی خاطرات بهاره را به یاد می‌آورم لبخند بر لبم می‌نشیند. سال پیش من پدر و مادرم اینجا بودند و مادرم می‌گفت می‌دانم که بهاره اینجا تنهاست، دوست دارم حس کند که ما هم خانواده‌اش هستیم و بهاره هم مثل دختر ماست. در همان برهه زمانی تولد مادر من هم بود. تولد بهاره با مادر من یک ماه فاصله داشت و من این را یکی کردم و برای بهاره هم کادو گرفتیم. فیلم تولد را که در این چند روز نگاه می‌کردم بهاره با خنده می‌گفت چقدر خوبه، چقدر خوبه. و برای روز تولدش هم دوباره تولد گرفتیم، می‌گفت چقدر خوبه آدم دو بار تولد داشته باشد. در آن فیلم، مادرم می‌گفت انشاالله 120 ساله شوی. می‌گفت من 120 ساله شوم و شما هم همتون باشید. من می‌گفتم بهاره منم دلم می‌خواد در تولد 120 سالگیت باشم فکر نکنی من بزرگترم و باید زودتر بروم. فقط می‌خندیدیم.
‌من هر روز و هر روز بهش نزدیک‌تر می‌شدم. یک روز که خیلی گریه می‌کردم به یکی از دوستانم ‌گفتم ای کاش آنقدر بهش نزدیک نشده بودم. دوستم گفت آدم به خاطر اینکه ممکنه قند بگیره هیچ وقت نمیگه ای کاش من این کیک را نمی‌خوردم، تو لذت باهاش بودن را داشتی. شاید باهاش دیر آشنا شدم و فهمیدم کسی را دارم و زود رفت ولی تمام لحظاتم خاطرات شیرین بود. واقعا دوست خوبی بود، واقعا خواهرم بود. وقتی که رفت احساس کردم بی‌کس شدم. شما خودت در اینجا زندگی می‌کنی و می‌دانی که دوست زیاد پیدا می‌کنی ولی اینکه بتوانی به کسی بگویی عضوی از خانواده خیلی فرق می‌کند. من شعر می‌نویسم و آنقدر بهاره را دوست دارم که زمانی که زنده بود برایش 3-4 تا شعر نوشته بودم، یادمه یک بار برای تولد من، شعر من را داد یک خطاط نوشت و برایم قاب کرد و برایم آورد. بهترین هدیه زندگیم بود. بهاره دو هدیه به من داده، یکی او‌ن شعرم بود و یکی اون بادبادکهایی که در آسمان می‌گذارند و همینطوری می‌ایستد را من خیلی دوست دارم. هر لحظه‌اش را که بخواهم تعریف کنم خاطره خوب‌ است. اون شعرم خیلی خاطره قشنگی است. شما خودتان هنری هستید و می‌دانید که وقتی برای کسی شعر می‌گویی یعنی از ته ته دلت است و یعنی از ته دل دوستش داری و واقعا دوستش داشتم و‌ نه تنها من، بلکه خانواده‌اش، احساس می‌کنیم چیز بزرگی را از دست داده‌ایم.‌ من یازده سال است در کانادا زندگی می‌کنم. بهاره واقعا خواهرم بود ولی شاید احساس امروز را خیلی دیر متوجه شدم. حقیقتا جای خالی او در قلبم تا ابد می‌مونه.....خیلی خیلی دوستش داشتم و خواهم داشت.

Date: چهارشنبه, ژانویه 15, 2020 - 19:00

درباره نویسنده

دیگر مطالب مرتبط

Canadian Mathematical SocietyWebsite Design

Share this with: ارسال این مطلب به