Date: شنبه, ژوئیه 31, 2021 - 10:45

تا مترو ایستاد و آنها داشتند دعا می‌خواندند فکر کردم که آخر دنیا رسیده

سلام عصرتان بخیر من فرشید رضایی هستم، ساکن شهر تورنتو، محله North York و 20 سال است در شهر تورنتو زندگی می‌کنم و در حال حاضر مدیر و بنیانگذار مجموعه آپارتمان‌های مبله کاشانه هستم و به صورت real estate agent هم در شهر تورنتو فعال هستم. در مورد خاطرات سالهای اول در شهر تورنتو خاطره‌ای که من به آن فکر کردم و خواستم که با شما عزیزان share کنم این است که 20 سال پیش وقتی من تازه از ایران آمده بودم سیستم subway یا همان مترو هنوز در ایران راه اندازی نشده بود و منم هیچ شناختی که چگونه می‌شود از subway استفاده کرد و ایستگاه‌ها چطور‌ است و مثلا چه اتفاقاتی ممکن است در تونل subway بیفتد اصلا نداشتم. این سالهای اخیر انقدر سرعت پیشرفت تکنولوژی زیاد بوده است که گاها یادمان می‌رود که 20 سال پیش حال و هوای علمی و تکنولوژی چطور بود، یعنی واقعا آن زمان‌ها در کانادا و حتی همین شهر تورنتو Wi-Fi هم وجود نداشت، چه برسد به اینکه من پیشینه subway را داشته باشم. به هر حال ما یک نقشه کاغذی دست می‌گرفتیم و با داشتن همین نقشه کاغذی سعی می‌کردیم ایستگاه‌ها را از روی خطوط مترو پیدا کنیم که کدام ایستگاه باید پیاده شویم و کجا باید east و west سوار شویم و خلاصه برای رسیدن از مبدا به مقصد کاملا هفت خوانی بود. اولین باری که آدم سوار مترو می‌شود حالا آن بار اگر شانسش بگوید و قطار subway مخصوصا در شهر تورنتو خراب نشود خوب خیلی شانس آورده، ولی من این شانس را نداشتم و اولین سفر زیرزمینی من با اتفاقات عجیب و غریبی همراه شد. به این صورت که برادر من زودتر از من به کانادا آمده بود و ایشان به من یک نقشه مترو داد و گفت که شما برای اینکه به دانشگاه تورنتو بیایی که من هم در آن مقطع دانشجوی دانشگاه تورنتو بودم، گفت از این ایستگاه‌ها سوار و پیاده می‌شوی و اینجا باید فلان خط را عوض کنی و خانه ما هم نزدیک به محله Glica نزدیک ایستگاه bay بودو باید از ایستگاه bay ‌می‌آمدم ایستگاه San George و بعد هم queen's park برای دانشگاه تورنتو، این را برای عزیزانی گفتم که با این خط subway ‌آشنایی دارند و حالا تصور کنید من آن موقع 22-23 ساله، کلا تا آن زمان به دلیل مساله سربازی، ‌فکر می‌کنم فقط دبی را دیده بودم و دومین شهر بزرگی که بعد از دبی دیده بودم تورنتو بود، و حالا قرار است برای اولین بار سوار subway شوم. سوار subway که شدم و رفتم زیر زمین و دیدم تونل تنگ و تاریکی است و ولی خوب می‌دانستم کجا باید پیاده شوم و کجا باید قطار را عوض کنم و خوب متاسفانه به دلیل محدود بودن دنیای اطلاعات در آن روزهای ایران و دنیا یک سری توهمات عجیب و غریبی هم‌، همه ملت‌ها و از جمله ملت ایران داشتیم و یکی از آنها این بود که ما فکر می‌کردیم که اسرائیلی‌ها با ما خیلی بد هستند و اگر بفهمند که ما ایرانی هستیم ممکن است بلایی سرما بیاورند.‌ خلاصه یک مقدار از این پیشینه منفی هم در ذهن ما بود که حالا بعدا من دیدم که نه همه ملت‌ها و همه نژادها و همه ادیان و همه رنگها هیچ فرقی با هم ندارند و همه با هم می‌توانند دوست باشند و این به عینه در کشور کانادا که به نظرم‌ بهترین کشور دنیا است و بهترین دموکراسی را دارد کاملا واضح و آشکار است. به هر حال آن زمان من هم یک new comerی بودم که واقعا هیچ ideaیی نسبت به این داستانها نداشتم.‌ یکی از ایستگاههایی که subway توقف کرد حدود 10 نفر از این آدمهای مذهبی کلیمی سوار شدند و از اینهایی که ریش مثلثی دارند و کلاه‌های گرد و من یک مقدار استرس با خودم داشتم و با خودم می‌گفتم که نه فرشید دلیلی ندارد که استرس داشته باشی و خوب الان به مقصد می‌رسیم و بعد هم من راهم را عوض می‌کنم و در همین فکرها بودم که این دوستان شروع کردند به دعا خواندن، وقتی هم که دعا می‌خوانند یک سری کتابهای خیلی کوچکی دست می‌گیرند و سرشان را هم یک مقدار تکان می‌دهند و شروع می‌کنند به دعا خواندن که این را برای آرامش خودشان انجام می‌دهند، ولی در آنجا چون من هم تا قبلش ندیده بودم و به هر حال در کشور ما هم در این مورد اطلاعات غلطی به ما داده شده بود یک مقدار بیشتر ترسیدم. در حین خواندن این دوستان قطار subway توقف کرد و دوستانی که از مترو استفاده می‌کنند می‌دانند که در هفته دو یا سه بار حداقل این اتفاق می‌افتد و گاها 10-15 دقیقه ممکن است قطار خراب شود و یا یک قطار دیگر جلوی راه خراب شده باشد و مرتب در بلندگوهای subway اعلام می‌کنند که مثلا Eglinton مشکلی بوجود آمده و 10دقیقه مجبوریم همین جا توقف کنیم. منتها با آن صدای بم بلندگوهای آنجا و برای newcomerی که شاید دو هفته است که به کانادا آمده است و زبانش هم آنقدرها تکمیل نیست واقعا فهمیدن اینکه این دوستان در آن میکروفون چه می‌گویند و از بلندگو چه پخش می‌شود خیلی برای من آسان نبود. آنچه که من ‌دیدم فقط نتیجه بود، این که یک چند نفر کلیمی شروع کردند به دعا خواندن و بعد هم قطار ایستاد و من دیگر یواش یواش ضربان قلبم داشت می‌رفت بالا و حسش می‌کردم و بسیار بسیار ترسیده بودم و داشتم با خودم فکر می‌کردم که الان یک بلایی سرمان می‌آید و الان قطار منفجر می‌شود و شاید الان دیگر عمرمان تمام ‌‌شود و بعد با خیلی ترس و لرز آمدم از پنجره واگنی که داخلش بودم نگاه کنم ببینم چه خبر است، دیدم wow یک تونل تاریک بدون پنجره و یک سری مهتابی‌های خیلی کم نور، گفتم وای دیدی دو هفته‌ای کار ما در کانادا تمام شد، خلاصه در این مدت هم از بلندگو چیزهایی اعلامی می‌کردند که من هم نمی‌فهمیدم که چه می‌گویند و فقط همینطور استرسم اضافه می‌شد و فکر می‌کنم اون زمان یوگا هم انقدری مد نبود که آدم بتواند تنفسش را کنترل کند یا سعی کند آرامش داشته باشد و یا حتی من آن زمان نفس عمیق کشیدن هم بلد نبودم و بالاخره گفتم من باید یک کاری کنم که خودم را نجات دهم. گفتم بدوم به طرف این در شاید نتوانم در واگن را باز کنم و تازه دردسر می‌شود و اینها همه هم بالا سر من دارند دعا می‌خوانند، گفتم که خوب است که این شیشه را یک تقه بزنم و ببینم اگر پنجره در بیاید از این پنجره بروم و داشتم از آن ساعت با خودم فکر می‌کردم که چند دقیقه از آخرین توقف گذشته و اگر به این سمتی که می‌آمدیم بروم و عکسش برگردم چند دقیق که راه بروم می‌توانم به یک پله‌ای برسم که من را بتواند بالا ببرد. خلاصه چشمتان روز بد نبیند انقدر من در آن 10-12 دقیقه ترسیدم که دیگر جایی بود که داشتم از درون فریاد می‌زدم و از ترس نمی‌دانستم چکار کنم و مثل اغلب جوانان 22-23 ساله آن زمان که همان موقع قطعا مادرشان را می‌خواستند و ‌من مهم همینطور، لحظه‌ای که نزدیک بود که بروم امتحان کنم و ببینم می‌توانم پنجره را از فریم دربیاورم قطار راه افتاد و وقتی که قطار راه افتاد، من دقیقا احساس می‌کردم که تقریبا 1 پوند عرق از پیشانیم ریخت و دیگر اتفاق عجیبی هم نیفتاد تا به دانشگاه رسیدم. وقتی برای همکلاسهایم‌ تعریف کردم و گفتم که چه اتفاقی افتاد، آنها خندیدند و گفتند هر روزی که دانشگاه می‌آیی در هفته دو سه بار این قطارها برایشان این اتفاق می‌افتد و این یک چیز کاملا طبیعی است. و خوب من واقعا نمی‌دانستم ‌و خیلی ‌خیلی برایم دلهره‌آور بود. ولی خوب گذشت درازای آن وقتی که من وارد دنیا‌ی business شدم و شرکت کاشانه را register کردم و هدف ما هم خدمت رساندن به تازه واردین بود، به دلیل همان خاطرات تلخ و شیرینی که داشتم سعی می‌کردم هر کسی که ‌تازه وارد است فقط به او خانه و آپارتمان اجاره ندهیم و حتما یک جلسه 1 ساعته توجیهی هم برایش می‌گذاشتم و به آنها نقشه مترو می‌دادم و خیلی سعی می‌کردم کمک کنم. و‌لی خوب این روزها‌ گوگل و دنیای کامپیوتر و دنیای information کار همه را آسان کرده است. امیدوارم از خاطره من خوشتان آمده باشد و ایام به کام همه شما و از بلایای طبیعی و غیرطبیعی دور باشید. خدانگهدار.
فرشید رضایی: تا اونها شروع کردن به دعا خواندن مترو خراب شد و من فکر کردم کارم تمومه

دیگر مطالب مرتبط

Share this with: ارسال این مطلب به